تبليغاتX
شرح مجموعه گل

شرح مجموعه گل

سگ

سخت تلاش می کنی تا سگِ نگاهت را به جان مرغ ِ دلم بیندازی تا بلکه باجی بگیری و طرفی ببندی.

اما به همان اندازه سخت در اشتباهی خانمِ عزیز.

ابرو و چشمک و آرایش و خیرگی و لبخندِ محوات نیز به یاری ات نمی آید.

این مرغ زبان بسته از چند سال پیش در دامِ دیگری افتاده و تو را به آن دسترسی نیست.

شرمنده ام.

.

.

.

مرحمت شما زیاد.



پ ن: گاهی و لحظاتی، بخواهی هم نمی توانی پایت را کج برداری. حتی با اینکه تمام سلول های بدنت نیاز و خواهش می شود و آن سبو که باید سیرابت کند تنها و تنها قطراتی اندک و سهمیه بندی شده در کامت می چکاند.

چنین وقت هایی است که به معجزه ی اخلاق و عشق ایمان می آورم.



+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:2  توسط آقای +  | 

بیماری «راسموس»

اگر نوزادی را در ماه های اول زندگی لمس و نوازش نکنید و در آغوش نگیرید می میرد. تلف می شود.

به همین راحتی.

در بزرگسالان نیز همین طور. اگر کسی را که نوازش می خواهد نوازش نکنید پژمرده می شود. شاید زنده بماند اما دیگر زندگی نمی کند.

 

 

لطفا نوازش را جدی بگیرید.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 13:42  توسط آقای +  | 

سلام...

ببخشید چند وقتی نبودم.

گرفتار کار و کلینیک بودم. بالاخره اول سال است و حجم زیاد کارها برای شروع.

در چند شب و روز قبل رمانی خواندم به اسم «شب ممکن».

نویسنده اش محمد حسن شهسواری است. از آن رمان های پست مدرنیستی است با تمام ویژگی های یک اثر پست مدرنیستی خوب.

البته ناگفته نماند که هنوز خودم دقیق نمی دانم که این پست مدرنیسم چیست؟!!!!  

به هر حال من که کلی لذت بردم و توصیه می کنم بخوانیدش.

نکته دیگر اینکه این حقیر در روز یکشنبه ی آینده یعنی ۲۹/۱/۱۳۸۹ یک کارگاه روانشناسی دارم با عنوان «نوازش». اگر می خواهید بدانید در این کارگاه ۳ ساعته (که به احتمال زیاد به دلیل حجم زیاد ادامه پیدا می کند) چه طرفی می بندید باید بگویم که از اهمیت حس لامسه و نوازش کودکان تا بزرگسالان و نوازش های کلامی و غیر کلامی و ... خواهم گفت. تاکید می کنم که کارگاه است یعنی حالت سخنرانی و کلاس ندارد.

در صورتی که تمایل به شرکت در این کارگاه را دارید خبر دهید تا شماره ی کلینیک را برایتان بفرستم.

 

خوش و خرم باشید.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 15:16  توسط آقای +  | 

عافیت تو


ای سرزمین! کدام فرزندها، در کدام نسل، تو را آزاد، آباد و سربلند؛ با چشمان باور خود خواهند دید؟ ای مادر ما، ایران! جان زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟ چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد؛ ای ما نثار عافیت تو!

1359



«نون نوشتن، محمود دولت آبادی»


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 19:29  توسط آقای +  | 

Lost

قال سید + (علیه الرحمه و المغفره):

نوازش گمشده ی مومن است.




پ ن: برای بعد از عید یه کارگاه دارم آماده می کنم با همین عنوان: نوازش. به نظرم جالب و فوق العاده کاربردی می تونه باشه.



+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 19:34  توسط آقای +  | 

لج

این فیس بوک کم کم دارد می شود واسطه ی من و تو!!!

خواستی حرفی بزنی در صفحه ات بنویس می آیم می خوانم و کامنت می گذارم.

و بالعکس.

خوبه؟



پ ن: نشود فاش کسی آنچه میان من و توست...




+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 14:44  توسط آقای +  | 

مایلی بمال...


دیشب طی یک فقره خواب عجیب، خواب دیدم دارم با جرج کلونی س*ک*س می کنم. البته نپرسید در نقش فاعل بودم یا مفعول که کار به آنجاها نکشید. اما چیزی که برایم جالب بود عشق و نفرت هم زمانی بود که داشتم. از کارهایی لذت می بردم و از کارهایی چندشم می شد (مثلا بوسیدنش). برایم جالب است که من هیچ گاه تمایلات هم جنس گرایانه نداشته ام. اما خوب که دقت می کنم او را به جای معشوقم گرفته بودم و لحظاتی خودم را جای معشوقم تصور می کردم. چون هر کاری که برای خودم لذت بخش است را برای جناب جرج انجام می دادم. کلی خوش به حالش بود مردک.


پ ن1: جناب فروید کجایی که این رویایمان را یک تحلیل مشتی بکنی و زیر و زبر ناخودآگاهمان را بپاشی به رویمان.

پ ن2: ببخشید که خاطرتان را با این رویای دگرباشانه مکدر کردم. ;)



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 13:1  توسط آقای +  | 

ان در باب لذت ترکیدن


آقا یه سوال.

شما خودتان را هم بکشید می توانید جلوی این تخم جن هایی که ترقه میزنند را بگیرید؟ می توانید یا نمی توانید؟

حالا اگر هر بار که می ترکید و از جا می پرید حرص بخورید و فحش بدهید چطور؟

فکر می کنم مثلی انگلیسی است با این محتوا که اگر مورد تجاوز قرار گرفتی و نمی توانی خلاصی بیابی، خودت را رها کن و لذتش راببر تا هم آن متجاوز به هدفش که تجاوز است نرسد و هم خودت حالش را برده باشی.

اینجا هم چنین است.

می توانی بعد از هر انفجار انگار که جکی شنیده ای بترکی از خنده و ریسه بروی! یا اگر مذهبی هستی یک صلوات چاق کنی و یا اصلا بشمارشان و به مثلا 50 که رسید برای خودت یک جایزه بگیر و هزاران هزار راه حل خلاقانه دیگر که درد ترکیدن را کم می کند و حتی شاید لذت بخش.


پ ن: آقای + کم کم دارد آن روی مثبت خود را رو می کند!



+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 15:34  توسط آقای +  | 

گوش بده!


گاهی یک نفر که می آید و برایت از یک عشق از نظر تو احمقانه و خارج از عرف حرف می زند.

گاهی یک نفر از همکارانت که می آید و برایت از غم های از نظر تو احمقانه و سطحی حرف می زند. 

گاهی یک نفر که می آید و برایت جوک های از نظر تو مزخرف و خنک را با آب و تاب تعریف می کند و خودش ریسه می رود.

گاهی یک مادر که می آید و با آب و تاب توصیفات و تعریفات اغراق آمیز از نظر تو بی اهمیت و معمولی از بچه اش را برایت تعریف می کند.

گاهی یک راننده ی تاکسی که کنارت نشسته و پشت سر هم از مشکلات و بدبختی های از نظر تو ناملموس و سطحی برایت می گوید و به زمین و زمان فحش می دهد.

و گاهی...

می دانی؟

هیچ کدام انتظار هیچ شق القمر و معجزه ای از تو ندارند.

فقط یک گوش می خواهند.




پ ن: اصولا به نظرم گاهی گوش دادن درست سخت ترین، مهمترین و بهترین کاری است که می توانیم برای یک آدم بکنیم.



+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 16:52  توسط آقای +  | 

ان در باب خشونت های وطنی

هیچ دقت کرده اید که تا چه اندازه خشونت های کلامی و رفتاری در بینمان زیاد شده است (مخصوصا کلامی ها اعم از تمسخر و فحش و طعنه و ...)؟ انگار که همیشه منتظر خشونت و تهاجم از جانب دیگران هستیم و گارد های خود را می بندیم. البته خوب می دانم که نمی شود و نباید رفتاری را (هر چند به نظر عمومیت داشته باشد) به کل جامعه تعمیم داد اما باور کنید در محیط زندگیم و روابط آدم ها خصوصا در این کلان شهر خیلی زیاد می بینم. خصوصا بعد از انتخابات. انگار که به قول دولت آبادی در "نون نوشتن" همگی مسخ شده ایم!!!

به نظرتان این از کجا می آید؟ جواب دادن این سوال آسان نیست اما به نظر می رسد که یکی از مهمترین دلایلش رفتار و گفتار پارانویا و بیمار گونه ی حاکمانمان است. اینکه در برابر هر نسیمی به لرزه می افتند و شمشیر می کشند و به فکر از بین بردن آن "توطئه" می افتند!!!!

خوب طبیعی است که این بشود یک رفتار غالبی در بین مردم.

نمی خواهم به سان پیغمبران دل بسوزانم و از موضع بالا نگاه کنم. درست است از مردمم سخت دلگیر و عصبانی هستم اما آخرش خودم هم یکی از همین مردمم. اما واقعا رنجیده خاطرم و آزار می بینم. کافیست به طرف بگویی بقیه ی کرایه ام را پس بده. چنان نگاهت می کند که انگار زبانم لال مادر و خواهرش را یکی کرده ای!!!

ببخشید زیاده گویی شد. غرض درد و دلی بود و شاید تنویر فکری که هر که این را می خواند از خودش شروع کند و خودش را به دست امواج رفتار های غالبی جامعه نسپارد. 

+ باشید.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 7:37  توسط آقای +  |